#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_325

-اره ديگه تو .

مکثي ميکنه و با خنده ي مصنوعي ميگه :

-حتما حواسم نبوده عزيزم . از شدت هيجان زيادمه .

فرصت حرفيو بهم نميده و منو به سمت اتاق عقد ميبره .

همه چيز يادم ميره .

بدون توجه به مکان اشکام روي گونه هام ميريزن .

زمين زير پام خالي ميشه .

حس خيلي بدي دارم .

خدايا يعني کارم درسته ؟

وقتي عاشق رايانم ، کارم درسته که ميخوام با ميثم ازدواج کنم .

عاقد نگاهش به صورت خيس من ميوفته و ميگه :

-دخترم حالت خوبه ؟

ميثم بهم نگاه ميکنه و قبل از من رو به عاقد ميگه :

-بله ، فقط هيجان زده شده .

عاقد سري تکون ميده و چيزي نميگه .

روي صندلي ها کنار ميثم ميشينم .

سرم پايينه و دارم با انگشت هام بازي ميکنم .

النکاح و سنتي براي پيوند دو نفر کافيه ؟

تا لحظه اي ديگه من و ميثم رسما به هم محرم ميشيم .

romangram.com | @romangram_com