#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_324


نگاهمو به ميثم ميدوزم .لحظه اي از حالت صورتش ميترسم .

صورتش خفيف ميلرزه و چهره اش قرمز شده و با نگاه وحشتناکي به پدرش زل زده .

پدرش با تاسف سري تکون ميده و از کنارمون ميره .

برميگردم سمت ميثم تا ميخوام بپرسم قضيه چيه ، دستمو ميگيره و محکم فشار ميده .

انگار که دستمو لاي دوتيکه آهن فشار ميدن ، در اين حد دردم مياد

اشک توي چشم هام جمع ميشه .

ميثم بدون توجه به من ، با نگاه وحشتناکي به پدرش زل زده بود .

با صداي ناله مانندي ميگم :

-ميثم چيکار ميکني؟ دردم اومد .

تکوني ميخوره و بهم نگاه ميکنه .

فشار دستش از دور انگشت هام برداشته ميشه .

اشک جمع شده توي چشم هامو که ميبينه ، با نگراني ميگه :

-چي شد عزيزم ؟ خوبي ؟

با دلخوري ميگم :

-چه خوب بودني ؟ دستمو انقدر فشار دادي که ضعف کردم .

متعجب ميگه :

-من ؟

درد دستم يادم ميره . با نگاه پر از شکم ميگم :


romangram.com | @romangram_com