#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_323

(سارا:رايان من قول ميدم تا ابد باهات بمونم به شرط اينکه تو هم هيچ وقت دستمو ول نکني

رايان :فرشته کوچولوم ، تو تمام وجود مني . من حتي اگه بخوامم نميتونم ازت دور باشم .يک ساعت نميبينمت ، کلافه ام انگاري که يه چيزي رو گم کردم.

مطمئن باش من تا ته دنيا باهات ميمونم شيشه ي عمرم .

سارا:خيلي دوستت دادم رايانم .

رايان:منم خيلي دوست دارم همه کسم )

با دستي که جلوي صورتم تکون ميخوره از فکر روز هاي خوبم بيرون ميپرم .

پدر ميثم جلوي روم ايستاده .

مردد بهم نگاه ميکنه .

لبخند مصنوعي ميزنم و ميگم :

-چيزي شده ؟

صداشو آروم تر ميکنه و نگران ميگه :

-دخترم تو ، به اين ازدواج مطمئني؟

با لحني که خيلي خوب ميدونم محکم نيست ميگم:

-بله ، البته اگه شما منو به عنوان عروستون قبول داشته باشيد .

مهربون ميگه :

-خداشاهده من تو رو مثل دخترم دوست دارم ! اما ميثم ...

با ايستادن ميثم کنارمون ، پدرش حرفش رو قطع ميکنه .

نگاهم رنگ شک به خودش ميگيره .

يک جاي کار ميلنگه مطمئنم .

romangram.com | @romangram_com