#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_318
صورتم گرفته ميشه ، رايان هيچ وقت نميگفت عشقم . هميشه ميگفت خانومم بهم ميگفت فرشته کوچولو مي گفت شيشه ي عمرم .
چونم شروع به لرزيدن ميکنه ، اما با اين حال سعي ميکنم بغضم توي صدام مشخص نباشه با لحني که سعي ميکردم شاد و مهربون باشه ميگم :
-من حاضرم .....عزيزم .
چشم هامو درمونده روي هم ميذارم .
صداي ميثم سرحال تر ميشه و ميگه :
-پس بيا جلوي در نفسم منتظرم !
باشه اي ميگم و تلفنو قطع ميکنم .
بلند ميشم و مي ايستم .
نفس عميقي ميکشم تا بغض دردناکم دست از سرم برداره .
کيف کوچيک سفيد رنگمو برميدارم و از خونه خارج ميشم .
ميثم تکيه زده به ماشينش منتظر من ايستاده .
متوجه من که ميشه تکيه اشو از ماشين ميگيره و با عشق به من خيره ميشه .
اولين باريه که ميبينم کت و شلوار پوشيده .
کت شلوار خاکستري با بلوز طوسي .
لبخند زورکي ميزنم و به سمتش ميرم .
دو قدم جلو مياد .
روبروش مي ايستم .
خم ميشه و دستمو لابلاي دست هاش ميگيره .
romangram.com | @romangram_com