#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_319

لرز خفيفي انداممو در برميگيره .

حس خيلي بدي بهم دست ميده .

چي ميشد الان دست هام لا به لاي دست هاي مردونه ي رايان گم ميشد ؟

قدم کوتاهي بهم نزديک ميشه .

چشم هاش برق عجيبي دارن .

با لبخند ميگه :

-باورم نميشه دارم اين روزو ميبينم .

روزي که رسما مال ميشي .

خانوم خونم ميشي .

بعد سالها امروز ميخوام به کسي که هميشه عاشقانه ميپرستيدمش برسم

لب هام به قصد زدن لبخند کش ميان .

علنا دستمو از دستش ميکشم و هول شده ميگم :

-بريم ديگه مادرت اينا توي محضر منتظرن

نگاهش رنگ دلخوري ميگيره اما چيزي به روم نمياره .

هر دو سوار ميشيم .

ميثم ماشينو به حرکت در مياره.

پنجره رو پايين ميکشم .

عجيبه که امروز هوا انقدر گرم شده .

با اين که وسط زمستونيم اما آفتاب بدجور هوا رو عوض کرده .

romangram.com | @romangram_com