#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_317
عصباني از جاش بلند ميشه و ميگه :
-داري دروغ ميگي ! از لج رايان ميخواي خودتو بدبخت کني . اما من نميذارم .
مطمئن باش .
پشت بند حرفش امون نميده و از اتاق و بعدم از خونه خارج ميشه .
کلافه سرمو بين دست هام ميگيرم .
شايد حق با محياست . شايد که نه قطعا حق باهاشه .
مني که حتي يک لحظه هم نميتونم رايانو از فکر و قلبم بيرون کنم ،
الان ميخوام به اميد فراموش کردن رايان با ميثم ازدواج کنم .
البته دليل اصليم فقط و فقط بچه ي تو شکممه و گرنه هر اتفاقي هم که ميوفتاد من باز هم در قلبمو به روي هيچ کس ديگه اي باز نميکردم .
پوزخندي ميزنم . مثلا امروز عروسيمه ! اما هيچ چيز شبيه روياهام نيست .
نه لباس عروسم از ژورنال اروپاييه ، نه دسته گلم رز هاي سفيده ، نه تور بلند دارم ، نه ماشين عروس با بادکنک قراره دنبالم بياد . از همه بدتر ، داماد رايان نيست .
سرمو بلند ميکنم و به آيينه چشم ميدوزم .
مانتوي ساده ي کرم رنگ با شلوار کرم و روسري ساتن ابريشمي .
آرايش خيلي کمرنگي روي صورتم نشسته .
هيچ چيز اون طوري که ميخواستم نشد .هيچ چيز .
صداي زنگ موبايلم بلند ميشه .
برش ميدارم . اسم ميثم روي صفحه ي گوشي بهم دهن کجي ميکنه .
تماسو وصل ميکنم و گوشيو کنار گوشم ميذارم .
- حاضر شدي عشقم ؟ من سر کوچتونم .
romangram.com | @romangram_com