#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_314


-سارا خوبي ؟ چرا اينجا نشستي ؟رنگت چرا انقدر پريده ؟

بهش نگاه ميکنم . خيره ميشم توي چشم هاي عسلي رنگش و مسخ شده ميپرسم :

-هنوزم سر پيشنهادت هستي ؟

متعجب ميگه :

-چه پيشنهادي ؟

مغموم ميگم :

-اينکه زنت بشم با وجود بچه اي که از يکي ديگه توي شکمم دارم .

اخم ريزي ميکنه و ميگه :

-گفتم که همه جوره قبولت دارم !

چونم شروع به لرزيدن ميکنه . با مظلوميت ميگم :

-حاضري براي بچم پدري کني ؟

چشم هاش برقي ميزنن . تند تند سرشو تکون ميده و ميگه :

-حاضرم ! حاضرم به خاطرت حتي جونمم بدم. گذشته تو فراموش ميکني سه نفره يه زندگيه جديدو شروع ميکنيم .

دستي به گونه هام ميکشم و با وجود بغض خفه کننده کننده اي که راه گلومو فشار ميده ميگم :

-پس بپرس !

لبخندي از سر خوشحالي ميزنه و ميگه :

-باهام ازدواج ميکني ؟

همزمان با اشکايي که از چشم هام جاري ميشه ميگم :


romangram.com | @romangram_com