#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_313

-چ..چيزي ازم نپرس ميثم ! فقط بيا خواهش ميکنم !

با هول و ولا ميگه:

-هرجايي گه بگي ميام عزيزدلم . فقط بگو کجايي باشه ؟

نگاهي به اطرافم ميندازم .

گريه ام شدت ميگيره .

-نميدونم ميثم چند کوچه پايين تر از شرکت

اسم کوچشو نميدونم !

با لحني که سعي ميکنه آروم باشه ميگه :

-باشه ! باشه ! آروم باش نفسم .

هر جايي که باشي من پيدات ميکنم .

فقط تکون نخور همون جايي که هستي بمون

باشه اي ميگم و تماسو قطع ميکنم .

بارون هر لحظه شديد تر ميشه .

از جا بلند ميشم و کنار ديوار کز ميکنم و زانوهامو بغل ميگيرم .

هواي سرد ذره اي برام تاثير نداره .

اصلا درکي از اطرافم ندارم .

حدود ده دقيقه بعد ماشيني به سرعت کنارم ترمز ميکنه .

ميثم سراسيمه از ماشين پياده ميشه و به سمتم مياد .

روبروم ميشينه .دستمو ميگيره و با نگراني ميگه :

romangram.com | @romangram_com