#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_312


الان کجايي که ببيني من هستم ، بچمون توي شکممه اما داريم بدترين روزامونو ميگذرونيم .

رايان ميدوني چه حالي داشت ديدن دست مردونه ات روي شکم برهنه ي يکي ديگه ؟

ميفهمي چه حسيه ؟

درک ميکني ؟

درک ميکني نفسم بالا نمياد ؟

درک ميکني حس و حال منو ؟

در حالي که من هر لحظه تو رو توي روياهام ميبينم و ارزوي اينو دارم براي بچه امون ذوق کني و دلت برام ضعف بره ، تو شکم يکي ديگه رو نوازش ميکني و با يکي ديگه از آينده ات حرف ميزني .

لرز بدي انداممو در بر ميگيره .

هيستيريک ميلرزم .

دست هاي لرزون و يخ زده امو توي جيب پالتوم فرو ميبرم و موبايلمو در ميارم .

به محض در آوردن موبايل شروع به زنگ زدن ميکنه

ميثمه .

تکوني به انگشت هاي خشک شدم ميدوم و تماسو وصل ميکنم .

گوشيو کنار گوشم ميذارم و با گريه ميگم :

-الو ميثم !

مکث کوتاهي ميکنه و با نگراني ميگه :

-سارا ؟ حالت خوبه ؟ چيشده چرا داري گريه ميکني ؟

با هق هق و بريده بريده ميگم:


romangram.com | @romangram_com