#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_315
-بله .
هيجان زده ميخنده و ميگه :
-برات بهترين زندگيو ميسازم
.
.
.
.
.
.
نگاه آخرو توي آيينه به خودم ميندازم .
هر کاري هم بکنم نميتونم غم توي چشم هامو پنهون کنم .
صداي گريه ي محيا روي اعصابمه
برميگردم و تشرگونه ميگم :
-ميشه ساکت بشي محيا ؟ خودم دلم به اندازه ي کافي خون هست
با هق هق ميگه :
-الهي بميرم ! آخه مگه اجبار بالاي سرت بود ؟ داري دستي دستي خودتو بدبخت ميکني !
برميگردم سمت آينه ، دستي به روسريه کرم رنگم ميکشم و ميگم :
-الان ديگه خيلي دير شده بخواي اين حرف ها رو بزني محيا!
+کم توي اين يک هفته گفتم نکن ؟
romangram.com | @romangram_com