#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_309

انديا : اره کلي خوشحال شدم به دکترم گفتم باباييش دختر دوست داره .

رايان لبخند تلخي رو به انديا ميزنه و چيزي نميگه

آنديا با هيجان دست هاشو به هم ميکوبه و ميگه :

-دکتر گفت هفت کيلو اضافه وزن داشتم باورت ميشه رايان ؟

ميگم نکنه بعد زايمان هيکلم از فرم بيوفته ؟

واي خدا نکنه دکترم همينو گفت ولي من گفتم شوهرم منو همه جوره دوست داره حتي اگه بد هيکل بشم .

چشم هامو از سر درد ميبندم .

دستي به گونه هام ميکشم .صورتم از اشک خيسه .

حتي توان نفس کشيدن هم ندارم و از خدا ميخوام هر چه زودتر اين نفس و که با عذاب مياد و ميره قطع کنه .

رايان با دستش نوازش گونه روي شکم آنديا ميکشه و با لبخند تلخي ميگه :

-اي کاش دخترمون شر و شيطون باشه .

عاشق لواشک و آبنبات چوبي باشه .

اي کاش با حرف هاش سرمو درد بياره .

اي کاش چشم هاش آبي باشه .

دستمو جلوي دهنم ميگيرم تا هق هقم گوش آسمونو کر نکنه .

پاهام ميلرزن .

با اين وجود چند قدم ميرم عقب و قبل از اينکه پس بيوفتم با گريه از شرکت خارج ميشم.

بدون توجه به ماشينم و هواي سرد شروع به دويدن ميکنم .

اصلا نميدونم کجا ميرم

romangram.com | @romangram_com