#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_307

دستمو ول ميکنه و بعد از انداختن نگاه عميقي بهم از خونه خارج ميشه .

ولو ميشم روي مبل و سرمو ما بين دست هام ميگيرم .

دوراهيه بديه .

از تنها کسي که ميتونم کمک بگيرم خداست .

فقط خدا ميتونه بهم راه درستو نشون بده .

اينو اون لحظه از ته دلم خواستم و نميدونستم که خدا همون روز راهيو جلوم ميذاره به درازي يک جاده ي بي انتها.

.

.

.

.

ماشينو جلوي شرکت پارک ميکنم و پياده ميشم .

وارد شرکت ميشم و از پله ها بالا ميرم .

در شرکتو باز ميکنم .

نگاهي به ساعتم ميندازم .

نتونستم توي خونه طاقت بيارم و چهل و پنج دقيقه زودتر رسيدم .

هيچ کس توي شرکت نيست به جز نظافت چيمون .

امروز رايان کارو تعطيل کرده بود و به همه گفته بود ميتونن استراحت کنن .

فقط من چون ميخواستم مدارکمو بگيرم و تصويه حساب کنم امروز اومدم .

سلامي به نظافت چي ميندازم که با تکوت دادن سرش جوابمو ميده .

romangram.com | @romangram_com