#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_305
چي به سرت اومده سارا ؟
با من که بودي حتي اجازه نميدادي من ببوسمت .
کارت به جايي رسيده که از يه شارلاتان حامله ميشي ؟
عصبي داد ميزنم :
-اره ميثم کور شدم . کر شدم .چون عاشقشم .ميتوني درک کني عشق يعني چي؟
خودمم نفهميدم چطور چنين کاري کردم
من فقط خواستم حسرتش به دلم نمونه .
از کارم پشيمون نيستم اتفاقا خيلي هم خوشحالم، چون الان يه يادگاري از عشقم دارم که ميتونه دلتنگي هامو پر کنه .
اره ميثم اينم زندگيه فلاکت باره منه .
حالا بگو ببينم با وجود تموم اينا بازم ميتوني قبولم کني ؟
زنيو که قلبش، جسمش، روحش مال يکي ديگست .
ميتوني قبولش کني ؟
مکث ميکنه هر دو با عصبانيت به هم نگاه ميکنيم .
نگاهشو روي تک تک اجزاي صورتم ميچرخونه .
حالت نگاهش منو ميترسونه .
تا حالا اين شکلي نديده بودمش .
جوري بود که انگار توي سرش داره برام نقشه هاي بدي ميکشه .
رگه هاي قرمز توي چشم هاش مزيد بر علت شده بود تا من بيشتر پي به عصبانيت درونيش ببرم .
چشماشو ميبنده .
romangram.com | @romangram_com