#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_302


درو با کليد باز ميکنم و در همون حين ميگم :

-باشه فقط ده دقيقه !

سري تکون ميده . ميخوام چمدونمو بردارم که با دستش که روي دستم قرار ميگيره مانعم ميشه .

چشم غره اي بهش ميرم و داخل ميشم .

ميثم هم دنبالم مياد .

وارد خونه ميشم . کليدو کيفمو ميندازم روي اپن و روي مبل دست به سينه ميشينم .

ميثم هم بعد از اينکه درو ميبنده مياد و روبروم ميشينه .

بهش نگاه ميکنم .

سکوت کرده و با اخم هاي در هم به زمين زل زده .

پوفي ميکنم و کلافه ميگم :

-چرا حرف نميزني ؟

سرشو برميگردونه و خيره نگاهم ميکنه با کمي مکث بدون ذره اي مقدمه چيني ميگه :

-با من ازدواج کن سارا!

من خوشبختت ميکنم .ميدوني که ميکنم !

تا وقتي رايانو از قلبت بيرون نکني من هيچ توقعي ازت ندارم فقط بذار به عنوان همسرت کنارت باشم . فقط همين

اخمام توي هم ميره .

از اينکه زمين و زمان تحت فشارم ميذارن به تنگ اومدم .

کاسه ي صبرم لبريز شده.


romangram.com | @romangram_com