#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_301

نگاهشو ازم ميگيره و چمدون رو بايه حرکت بلند ميکنه .

بدون اينکه منتظر من باشه به سمت خونمون ميره .

پشت در مي ايسته و منتظر به من خيره ميشه .

به سمتش ميرم .

کنارش مي ايستم و با لحن نه چندان دوستانه اي ميگم :

-چرا اومدي ؟

نگاه عميق و پر معنايي بهم ميندازه و ميگه :

-دلم برات تنگ شده بود

عصباني دسته ي چمدونمو از دستش ميکشم و ميگم :

-چرت نگو ميثم!

لبخند تلخي ميزنه .

-چرت ؟ باشه ! چرت نميگم .بريم تو ! ميخوام باهات جدي حرف بزنم .

معترض ميگم :

-بيخيال شو ميثم ! من خستم نميبيني هنوز از راه نرسيدم

+زياد نميمونم حرف هايي هست که بايد بزنم .

مردد بهش خيره ميشم .

نگاهي به ساعتم ميندازم .

دوساعت وقت دارم .

الان ساعت دوظهره و من بايد چهار و نيم برم شرکت تا مدارکمو از رايان بگيرم .

romangram.com | @romangram_com