#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_298


بدون مکث ميگه :

-نه ! حداقل امشب بذار پيشت باشم !

براي آخرين شبم شده بذار حست کنم

بذار امشب وجودتو لمس کنم خواهش ميکنم سارا !

چونه ام ميلرزه ! با بغض ميگم :

-بيشتر از اين جفتمونو عذاب نده . برو خواهش ميکنم !

معترض ميگه :

-اما ..

وسط حرفش ميپرم و با صدايي که کمي بلند شده ميگم :

-رايان گفتم برو !

چيزي نميگه .

بهش نگاه نميکنم اما خيلي خوب ميتونم سنگيني نگاه دلخور و پر از حسرتشو روي خودم ببينم .

پشتمو بهش ميکنم و بعد از مدتي صداي قدم هاشو ميشنوم که به سرعت ازم دور ميشه و پشت بندشم صداي در مياد که محکم بسته ميشه .

چشمامو محکم ميبندم .

لبمو بين دندونام فشار ميدم .

اونقدري که طعم خونو به خوبي احساس ميکنم .

اينبار ديگه شوخي نيست .

رايان هم قبول کرد .


romangram.com | @romangram_com