#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_299
قبول کرد که من برم .
قبول کرد ازش دور باشم تا زندگيه جديدي با آنديا شروع کنه .
دستمو روي شکمم ميذارم .
سرمو پايين ميگيرم و همونطوري که اشکام دونه دونه از چشم هام بيرون ميچکه ميگم :
-غصه نخوري ماماني ! من هستم .
بابات نباشه ، مادرت هست .
نميذارم نبودشو حس کني .
ببخش اگه با گريه کردنام باعث ميشم قلب کوچولوت اذيت بشه .
ديگه گريه نميکنم ماماني.
چون من تورو دارم .
ميون گريه ميخندم و ادامه ميدم :
-ببين مامانم ! دارم ميخندم .
منتظرم تا تو بياي .
به سمت تختم ميرم .
دراز ميکشم و جنين وارتوي خودم مچاله ميشم .
دست هامو حائل شکمم ميکنم و ميون بغض دردناکي که گلومو فشار ميده براي پسرم لالايي ميخونم
بخواب آروم کنار من، تو پاييز و بهار من
لالا لالا تو مثل ماه، بخواب که شب شده کوتاه
لالا لالا گل گندم، نشي تو بي قراري گم
romangram.com | @romangram_com