#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_297
شيشه ي عمرمو چطور از خودم دور کنم ؟
چطور ازم ميخواي ازت جدا باشم ؟
چطور ميخواي درآغوشت نگيرم ؟
دستاتو لمس نکنم ؟
تن ظريفتو قفل بدنم نکنم ؟
داري چي ازم ميخواي سارا ؟
من چطور بدون نديدن چشم هات طاقت بيارم .
دستامو محکم دور شونه هاش حلقه ميکنم تقريبا ضجه ميزنم :
-مجبوري تحمل کني ! به خاطر منم که شده تحمل کن ! نذار با ديدنت بيشتر از اين عذاب بکشم ! خواهش ميکنم !
چيزي نميگه ، سکوت بدي توي اتاق حکم فرماست .
به جز صداي نفس هامون و صداي هق هق من هيچ صدايي نمياد .
رايان بعد از يه مکث طولاني به سختي ميگه :
-باشه .
حس ميکنم زمين زير پام خالي ميشه !
با اينکه خودم گفتم اما دوست داشتم رايان مخالف باشه .
که نذاره برم ! اما ظاهرا رايان هم قبول کرده هيچ وقت بهم نميرسيم .
از بغلش بيرون ميام .
چشم هامو ازش ميدزدم و با صداي اهسته اي ميگم :
-برو رايان !
romangram.com | @romangram_com