#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_294


با تحکم ميگه :

-نبايدم راه بدي . چون تو فقط مال مني .سارا فقط مال رايانه ! تا ابد هم سارايه رايان ميمونه !

قطره ي اشکي روي گونم ميچکه ، ملتمس ميگم :

-اميد واهي نده رايان ! من زود دل ميبندم ، زود باور ميکنم . برو رايان ! منم کم کم به خودم ميقبولونم هيچ وقت دوستم نداشتي !

دست هاش از روي گونه هام سر ميخورن دور شونه هام و محکم حلقه اشون تنگ تر ميشه .

محکم منو به خودش فشار ميده و ميگه :

-مگه يه رايان ميتونه ساراشو ، شيشه ي عمرشو دوست نداشته باشه ؟

وجودم سرشار از احساس ميشه .

ميخوام بهش بگم ، بگم که توي شکمم بچه ي اون در حال رشد کردنه .

قبل از اينکه من حرفي بزنم ، رايان پيش دستي ميکنه و ميگه :

-به زودي از آنديا جدا ميشم

توي بغلش تکون خفيفي ميخورم .

آنديا ؟

من چطور آدميم که بدون توجه به آنديا دارم توي بغلش شوهرش دلتنگي هامو خالي ميکنم .

دست هامو روي سينه اش ميذارم و هلش ميدم .

ازم فاصله ميگيره ، اما دست هاش هنوزم دور کمرمه .

دست هامو دو طرف صورتش ميذارم .

با چشم هاي اشکي و غم بارم ميگم


romangram.com | @romangram_com