#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_293

اشک هام بلوزشو تر ميکنه.

نجواي پر از عشقش کنار گوشم بلند ميشه :

-به خاطر خدا اشک نريز ، نريز اون اشکارو . هق هق نکن . اينجوري تو بغل من نلرز .

خواهش ميکنم سارا ! خودم داغونم .

نابود شده ام ، تو ديگه با اين اشکات بيشتر از اين عذابم نده .

ميون گريه ميگم :

-منم عذاب ميکشم رايان . ببين هيچي ازم نمونده . تا حالا توي عمرم اين طوري عذاب نکشيده بودم . زندگي برام شده جهنم .

هر لحظه آرزوي مرگ ميکنم .

در حقم بد کردي رايان ! خيلي بد کردي .

اما نميتونم فراموشت کنم .

+حرف از مردن نزن ! مگه نميدوني شيشه ي عمرمي ؟ پس بايد به خاطر منم که شده زندگي کني .

خودمو بيشتر بهش ميچسبونم :

-وقتي تو پيشم نباشي زندگيو ميخوام چيکار؟ از اينکه انقدر ضعيفم که نميتونم پاي حرفم وايستم از خودم بدم مياد .

بهت ميگم ازت متنفرم ، اما نيستم .

نه سالار نه ميثم هيچ کدومشونو نميتونم توي قلبم راه بدم .

.

منو از توي بغلش بيرون مياره

دست هاي داغشو دو طرف صورتم ميذاره و پيشونيشو به پيشونيم ميچسبونه

هر دو نفس نفس ميزنيم .

romangram.com | @romangram_com