#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_292
دست هاش مشت ميشن .
انگار داره با خودش مقابله ميکنه که برنگرده و نگاهم نکنه .
اشکمو با پشت دست پاک ميکنم .
صداي کوبيدن کر کننده ي قلبمو ميشنوم .
تک تک اجزاي بدنم ، وجود رايان رو ميطلبه .
انگار توي جنگ بين عقل و قلب ، رايان هم مثل من بازنده ميشه .
چون برميگرده و با قدم هاي بلند و محکم به سمتم مياد و منو محکم توي بغلش ميکشه .
دست هامو دور شونه هاي پهنش حلقه ميکنم .
چند قدم ميرم عقب ، رايان همونطوري که بغلم کرده مياد جلو و درو با پاش ميبنده .
ميچسبونتم به ديوار .
سرمو توي سينش پنهون ميکنم و
ويوانه وار عطر تنشو ميبلعم .
کمي ازم فاصله ميگيره
چندين بار روي سرمو ميبوسه .
و دوباره بغلم ميکنه .
محکم تر از بار قبل .
توي حصار بازوهاي بزرگش گم ميشم .
دوباره هق هق و از سر ميگيرم .
romangram.com | @romangram_com