#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_291

سايه اي رو از زير در ميبينم .

چرا حس ميکنم رايانه که مردده بياد تو يا نه ؟

مسخ شده از جام بلند ميشم و با قدم هاي لرزون به سمت در ميرم.

حالا ديگه ميتونم با اطمينان بگم رايان پشت در اتاقم ايستاده .

خيلي خوب حسش ميکنم .

دستمو روي در ميذارم و پيشونيمو به تنه ي سرد چوبيش ميچسبونم .

انگشتهامو نوازش گونه روي در ميکشم .

اشکم به در هم رحم نميکنه و اونو مثل گونه ي من تر ميکنه .

بوسه اي روي در ميشونم .

کارم احمقانه است .

اما آدمي که دلتنگه به هر چيزي چنگ ميزنه تا ذره اي از دلتنگيش برطرف بشه .

من همين که ميدونم رايان پشت اين در ايستاده ، اين در برام مقدس ميشه .

چرا غرور هيچ کدوممون اجازه نميده اين سد کوچيکو از بين ببريم ؟

نه من قدرت اينو دارم که درو باز کنم نه رايان .

آهي ميکشم .

سايه اش از زير در برداشته ميشه .

صداي قدم هاشو ميشنوم که داره از اتاق دور ميشه .

بدون اينکه اراده اي روي خودم داشته باشم درو باز ميکنم .

رايان سرجاش متوقف ميشه .

romangram.com | @romangram_com