#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_290
از دلتنگيش دارم ميميرم .
هر لحظه ميبينمش ، باهاش حرف ميزنم اما از دلتنگي رو به جنونم .
سالار و پيشنهادش انقدر توي ذهنم کمرنگه که ذره اي نميتونم بهش فکر کنم .
اين وسط تنها صحنه اي هي جلوي چشمم از اول پلي ميشه بوسه ي رايانه .
به سختي از جا بلند ميشم و کاپشنمو در ميارم و زير پتو ميخزم
صداي بچه ها مياد .
هندزفري امو از توي کيفم در ميارم و بدون اينکه اهنگي رو پلي کنم توي گوشم ميذارمشون
دست هامو روي شکمم ميذارم و جنين وار توي خودم مچاله ميشم .
هق هقم بند اومده .
اما اشک هام بدون خسته شدن يکي يکي بيرون ميان .
خيره ميشم به نقطه ي معلومي و حد الامکان پلک هم نميزنم .
نميدونم چند ساعت ميگذره .
اما از نور خيلي کمي که از پنجره ي کوچيک اتاق معلومه ، ميفهمم که داره صبح ميشه .
هندزفري رو از توي گوشم در ميارم و کلافه تو جام ميشينم .
چنگ ميزنم به موهام ، صداي قدم هاي محکمي رو ميشنوم که هر لحظه به اتاق نزديک ميشه .
سرمو برميگردونم .
چيزي جز در بسته نميبينم .
صداي قدم ها متوقف ميشه .
romangram.com | @romangram_com