#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_289
رايان چه بلايي ميخواد سرم بياره خدايا ؟
چرا من هر چقدر سعي ميکنم ازش فرار کنم باز ميبينم جلو رومه ؟
خدايا امشب ...
چرا بايد سالار توي جمع به من پيشنهاد ازدواج بده ؟
چرا رايان انقدر به غيرتش برخورد ؟
به خاطر اون شب ؟
همه چيز به خاطر اون شبه ؟
اون که استفاده اشو کرد ، ديگه نبايد براش مهم باشه که من ميخوام بعد از اون چه خاکي توي سرم بريزم .
با گريه وارد ساختمون ميشم و به سمت اتاقم ميرم .
درو اتاقو پشت سرم ميبندم و روي دو زانو به روي زمين ميوفتم .
گوشه ي شال گردنمو لابه لاي دندون هام فشار ميدم تا مبادا کسي صداي هق هق دردناکمو بشنوه .
.
از ته دل ضجه ميزنم .
خدايا مگه حالمو نميبيني ؟
چرا عشقشو از قلبم بيرون نميکني ؟
چرا هنوز دوسش دارم ؟
چرا براش ميميرم ؟
امشب رايان با بوسيدن من جلوي جمع تيکه هاي شکسته ي قلبمو جمع کرد ..
چطور دووم بيارم وقتي تا اين حد بهش احتياج دارم ؟
romangram.com | @romangram_com