#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_288


رايان حريص و عصباني لب هامو به بازي ميگيره .

تمام نيرو مو توي دستم جمع ميکنم و با مشت به سينه ي رايان ميکوبم

دست راستشو از کنار گونم برميداره و مشتمو توي دستش ميگيره .

هر لحظه حريص تر ميشه.

انگار هر چقدر نيروي من تحليل ميره رايان بيشتر قدرت ميگيره .

طعم آشناي لب هاش ، اين بوسيدن ها تاب و تحمل رو از من ميگيره .

مرزي تا افتادن ندارم .

ميفهمه و دست هاي قدرتمندشو دور کمرم حلقه ميکنه .

احتمالا دلش به حالم ميسوزه ، چون بالاخره راضي ميشه دست از بوسيدن وحشيانه اش برداره .

لب هاشو از لب هام جدا ميکنه .

تمام تنم انگاري توي کوره ي آتيش در حال سوختنه .

يک قدم ميرم عقب که باعث ميشه دست هاي رايان از دور کمرم جدا بشه .

حتي جرئت بلند کردن سرمو هم ندارم .

خيلي خوب ميتونم نگاه سنگين همشونو روي خودم احساس کنم .

مظلومانه قطره اي اشک از گوشه ي چشمم سرازير ميشه و گونمو تر ميکنه .

ببخشيد آرومي رو به جمع که نه ..

رو به زمين ميگم و با دو به سمت ساختمون ميرم .

اشک هام براي بيرون اومدن مجال نميدن و با سرعت روي گونه هام جاري ميشن .


romangram.com | @romangram_com