#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_287
سالار هم مثل رايان صداشو بالا ميبره و داد ميزنه :
-جرئت نميخواد من عاشقش شدم ، اونم که مجرده مانعي بين خوشبختيمون نيست .
خون توي رگ هاي رايان به جوش مياد
صداي بلندش گوش فلکو کر ميکنه :
-عاشقش شدي ؟
مرتيکه ي لجن فکر کردي من نميشناسمت ؟
ديگه دورو برش نبينمت !
نذار دستامو به خون کثيفت آلوده کنم سالار !
سالار ميخواد يورش ببره سمت رايان که بچه ها محکم ميگيرنش اما نميتونن مانع فريادش بشن :
-حرصت از اينه که آدم حسابت نميکنه ؟
زن گرفتي ، ديگه چي از جونش ميخواي ؟
خيلي مردي برو مواظب زنت باش ، چون سارا ديگه مال تو نيست .
رايان عين يک ببر زخمي خودشو از دست امير شايان نجات ميده .
دوقدم ميره سمت سالار اما وسط راه پشيمون ميشه .
برميگرده و با قدم هاي بلند و محکم به سمت من مياد و جلوي چشم همه دست هاشو ميذاره دوطرف صورتم و با عصبانيت لب هاي داغشو روي لب هام ميذاره.
نفس توي سينه ام حبس ميشه!
نه تنها من ، تمامي افراد حاضر در اونجا وضعيتي مشابه من دارن .
اين وسط فقط رايانه که سعي داره عصبانيتشو با بوسيدن وحشيانه ي لب هاي من خالي کنه .
نيروم تحليل ميره .
romangram.com | @romangram_com