#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_286


رمقي توي دست و پام نمونده .

متوجه ي اطرافم نيستم ، زل زدم به اون حلقه ي لعنتي .

نميدونم چقدر ميگذره ، حس ميکنم کسي حتي نفس هم نميکشه .

اين وسط فقط صداي شکستن هاي ريز چوب توي آتيشه که سکوتو از بين ميبره .

حس ميکنم بايد يه چيزي بگم .

لب هام به قصد مخالفت تکون ميخورن که حلقه از جلوم محو ميشه .

سرمو بالا ميگيرم .

رايان با عصبانيت حلقه رو از دست سالار چنگ ميزنه و به داخل آتيش پرت ميکنه .

نگاهم با تعجب بهش ميوفته .

از شدت عصبانيت حتي نفس کشيدن هم انگارب براش سخته .

اخم هاي سالار در هم ميشه .

اما رايان بهش فرصت اعتراض نميده ، خم ميشه و يقه ي سالارو توي مشتش ميگيره .

ترسيده از جام بلند ميشم .

ميخوام جلوشو بگيرم اما با مشت محکمي که به سالار ميزنه حرف زدن از يادم ميره .

صداي جيغ خفه ي دخترا بلند ميشه .

اميرشايان و دو سه تا از بچه هاي گروه خياطي به سمت رايان ميرن و يقه ي سالارو از دستش بيرون ميکشن .

رايان همونطوري که در تقلايه خودشو از چنگ اميرشايان نجات بده رو به سالار نعره ميزنه :

-مرتيکه ي حروم لقمه کي چنين جرئتي پيدا کردي ؟ هان ؟


romangram.com | @romangram_com