#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_283

صداي عصبانيش به گوشم ميرسه:

+واي حوصلمو سر بردي من ميرم بيرون. محض اطلاعتون جناب رايان نگرانتون شدن گفتن بيام براي شام صداتون کنم

خواب از چشم هام ميپره .

خدارو شکر الهه از اتاق بيرون ميره و متوجه ي هيجان قلبم نميشه .

از جام بلند ميشم .

به سمت کمد ميرم و تونيک قرمز بافتني مو ميپوشم .

ساپورت مشکي پام ميکنم و کاپشن کوتاهمو هم تنم ميکنم .

ميدونم که بچه ها با وجود هواي سرد باز ميخوان توي محوطه ي بيرونيه ويلا غذاشونو بخورن

کيف لوازم آرايشيم رو بيرون ميارم ..

کمي کرم مرطوب به دست و صورت و گردنم ميزنم و بعد از پوشيدن کلاهم از اتاق خارج ميشم .

همونطوري که حدس ميزنم همه توي حياطن و هر کدوم يه پتو دور خودشون کشيدن .

چشمام اتوماتيک وار روي رايان قفل ميکنه .

پالتوي مشکي پوشيده با شلوار مشکي و بوت مشکي .

دلم براي تيپ مشکي اش ضعف ميره .

بروز نميدم و کنار الهه و سحر ميشينم

وقتي ميشينم رايان تازه متوجه من ميشه .

موشکوفانه توي صورتم زل ميزنه .

خجالت ميکشم و سرمو پايين ميندازم .

سحر خيلي خوب متوجه نگاه هاي رايان ميشه و معنا دار بهم نگاه ميکنه .

romangram.com | @romangram_com