#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_284


بالاخره جوجه هاي کباب شده توسط اميرشايان سر ميز گذاشته ميشه .

دلم ضعف ميره ، انگار تازه متوجه ميشم که خيلي گرسنه امه .

سحر بشقابمو برام ميکشه و جلوم ميذاره ، تشکري ميکنم و همراه بقيه غذامو ميخورم .

خوردن غذا که تموم ميشه بدون اينکه کسي داوطلب بشه ميزو جمع کنه ، آتيشي درست ميکنن و همگي دورش حلقه وار ميشينيم .

اميرشايان به محض نشستن ميگه :

-بچه ها بياين جرئت حقيقت بازي کنيم .

قبل از هر کس من اعتراض ميکنم :

-من يکي که از همين الان کناره گيري ميکنم .

با حرص نگاهم ميکنه و ميگه :

-کسي هم از تو توقع نداره . انگار مرده ي متحرک با خودمون آورديم

صورتم در هم ميشه .

نگاهم به رايان ميوفته ، با چشم هاي پر از غمش خيره به صورتمه .

در همون لحظه سالار از جاش بلند ميشه .

نگاهمو از رايان ميگيرم ، سالار با صداي بلندي ميگه :

-خوب من امشب يه سوپرايز براي همتون دارم .

بچه ها با کنجکاوي بهش خيره ميشن ، کف دست هاشو به هم ميماله و ميگه :

-من امشب جلوي همتون ميخوام اعتراف کنم که عشق واقعيو تجربه کردم .

صداي اووو گفتن بچه ها بلند ميشه


romangram.com | @romangram_com