#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_282
خيلي خوب ميتونم تنها اتاق پايين رو تشخيص بدم .
به همون سمت ميرمو در اتاقو باز ميکنم .
يه اتاق کوچيک که شامل تخت يک نفره ، بخاري و يه کمد لباسه .
اتاق شيکيه ، تعجب ميکنم چرا هيچ کس حاضر نشد اينجا بمونه
لباسامو توي کمد ميچينم .
صداي همهمه ي بچه ها مياد که دارن راجع به شام حرف ميزنن .
بلوز شلوار راحتي ميپوشم و به تخت بنفش رنگ پناه ميبرم و سعي ميکنم حتي شده براي دوساعت چشمامو روي هم بذارم و کمتر به چيزي فکر کنم .
***
با نوازش دستي از خواب بيدار ميشم ، الهه با نيش باز کنار نشسته .
خواب الود پلکي ميزنم و پشتمو بهش ميکنم .
مشتشو به کمرم ميکوبه و ميگه :
-پاشو بي لياقت خواستم با نوازش بيدارت کنم نفهميدي .
پتو رو روي سرم ميکشم .
-برو الهه يه دوساعت خوابيدم بيخيال من شو .
معترض ميگه:
-عه خوب ميخوايم شام بخوريم ، تنبل خانوم ، اومديم خير سرمون کشور خارجه آخه ادم انقدر بي ذوق ؟
کلافه ميگم :
-ده دقيقه بيخيال من بشو بيدار شدم برات ذوقم ميکنم .
romangram.com | @romangram_com