#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_281

با تموم اتفاقاتي که افتاده ، وقتي گفت دوباره مال ميشي وجودم سرتاسر لذت شد .

درسته يه کوچولو عصباني شدم ، اما لذتي که از حرفش بردم منو تا اوج آسمونا برد

دستي به شکمم کشيدم .

-پسرم ! از بابات ناراحت نشي ! اون هميشه بايد اسطوره ي تو باشه ، درآينده بايد مثل پدرت باشي ! اون فقط منو دوستم نداشت ولي مطمئنم اگه از وجودت خبردار ميشد برات بهترين پدر دنيا بود .

آهي ميکشم و وارد ويلا ميشم .

بين بچه ها همهمه افتاده .

به سمت الهه ميرم و ميگم :

-چه خبر شده ؟

با حالت زاري ميگه :

-اتاق هاي بالا دونفرست ، يه اتاقم که مال رايانه . يه نفرمون اضافه ميمونه ! يه اتاق اين پايين داريم ولي چون کوچيکه و پنجره نداره هيچ کس حاضر نيست اونجا بمونه .

خوشحال ميشمو ميگم :

-خوب من ميمونم

متعجب ميگه :

-واقعا ؟

با اطمينان سرمو تکون ميدم . الهه رو به جمع ميگه :

-بچه ها دعوا بسه سارا داوطلب شد تنها پايين بخوابه .

صداي تشويق بچه ها بلند ميشه .

لبخند مصنوعي ميزنم و به سمت چمدونم که نميدونم کي آورده داخل ميرم و برش ميدارم .

نگاهمو دور تا دور ميچرخونم .

romangram.com | @romangram_com