#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_280


-نذار سالار بهت نزديک بشه ! از من دلخوري باشه ! هر چي ميخواي بار من کن ! هرچقدر ميخواي مشت بکوب به اين سينه ي من . عصبانيتتو خالي کن ! اما خواهش ميکنم به خاطر لجبازي با من نذار کسي بهت نزديک بشه .

من نامردي کردم ، باشه ميدونم ! اما تو خانومي کن و انتقامتو باکنار يکي ديگه بودن از من نگير

خواهش ميکنم !

لبخند تلخي ميزنم و ميگم :

-آخرش چي ميشه ؟

با تحکم و بدون مکث ميگه :

-دوباره مال من ميشي !

متعجب نگاهمو به چشم هاش ميدوزم ،

عصبانيت وجودمو پر ميکنه .

دستمو با شدت از دستش بيرون ميکشم و ميگم :

-کور خوندي ! اگه فکر کردي دوباره گول حرفاتو ميخورم.

انگار از گفتن حرفش پشيمون ميشه ، چون نگاهش رنگ کلافگي به خودش ميگيره .

سري با تاسف تکون ميدم و با عصبانيت به سمت ساختمون ميرم .

چونم شروع به لرزيدن ميکنه .

چي به سرت اومده رايان ؟

چي به سرت اومده که اينطوري سردرگم شدي ؟

چرا مثل گذشته نميتوني سر حرفت وايستي ؟

چرا ديگه مرغت يک پا نداره ؟


romangram.com | @romangram_com