#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_279

بر خلاف تصورم عصباني نميشه .

لبخند محوي کنج لب هاش ميشينه و ميگه :

-اميدوارم حرف دلتو گفته باشي!

با تحکم ساختگي ميگم :

-حرف دلمو گفتم مطمئن باش !

ميخوام از کنارش عبور کنم که صدام ميزنه :

-سارا ؟

لرز خفيفي انداممو در بر ميگيره ،

غم صداشو به خوبي ميتونم تشخيص بدم .

برميگردم و منتظر نگاهش ميکنم .

انگاري با چشم هاش ميخواد بهم التماس کنه .

دستشو خم ميکنه و دستمو ميگيره .

نگاهمو با ترس به اطراف ميندازم .

خبري از الهه و سحر نيست .

فقط منم و رايان .

دستم لابلاي هر دو دست رايان گم ميشه .

دستاش هرم آتيش ميدن ، لمس دستاش برام تازگي داره.

با اين که اين دست ها ، قبلا متعلق به من بود ، اما الان لمس دست هاش برام تازه ترين اتفاقه .

صداي پر از غمش بلند ميشه :

romangram.com | @romangram_com