#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_278
نگاه يخي اشو به من ميدوزه و ميگه :
-امشب منتظر سوپرايزم باش سارا .
نگاه پيروز مندانه اي به رايان ميندازه و ازمون دور ميشه .
برميگردم سمت رايان ، بچه ها همه رفتن تو و فقط الهه و سحر هستن که مدام در حال عکس گرفتنن .
با صدايي که سعي ميکنم بلند نشه ميگم :
-هدفت چيه ؟ اين کارات براي اذيت کردنه منه ؟
يه قدم کوتاه برميداره و سينه به سينه ام مي ايسته .
موهامو که از شال زده بيرون ، با دست هاي مردونه اش کنار ميزنه . سرشو مياره جلوتر و ميگه :
-اون شب، همه چيز تو مال من شد .
علاوه بر قلبت ، جسمو روحتم مال من شد .
بايد ميشد ، چون تو متعلق به مني !
عصبي ميگم :
-انقدر اون شب لعنتيو به ياد من ننداز !
نگاه خاصي بهم ميندازه و ميگه :
-چرا نکنه خوشت نيومد ؟
متعجب نگاهش ميکنم ، باورم نميشه رايان با چنين لحني داره صحبت ميکنه .
سرمو به نشونه ي تاسف تکون ميدم و ميگم :
-متاسفم . هم براي خودم که يه زماني گول حرف هاي دروغتو خوردم ، هم براي آنديا که هنوز نميدونه شوهرش چه جور ادميه !
romangram.com | @romangram_com