#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_277

چند قدم نرفته بودم که سالار جلوي راهم سبز ميشه .

کلافه دستي به پيشونيم ميکشم .

لبخندي ميزنه و ميگه :

-برات سوپرايز دارم .

ابروهام بالا ميپرن ، با تعجب ميگم :

-جانم؟.

+جانت بي بلا قشنگم .

اخم هام تو هم ميره ، ميخوام بهش بتوپم که صداي عصباني رايان از پشت سرم بلند ميشه :

-حد خودتو بدون سالار!

سالار خونسرد ميگه :

-من حد خودمو خيلي خوب ميدونم .

رايان دندون هاشو روي هم فشار ميده و با عصبانيت ميگه:

-اما من فکر ميکنم داري زيادي پاتو از گليمت دراز تر ميکني .

سالار با حالت مسخره اي چشماشو گرد ميکنه و ميگه :

-جدا ؟ لابد پامو تو گليم شما گذاشتم ؟

رايان يک قدم به سمت سالار برميداره ، با انگشت اشاره به سينش ميکوبه و ميگه

-هنوز کسي جرئت نکرده پاشو توي حريم رايان بذاره .

اگه يک بار ديگه ، تاکيد ميکنم يک بار ديگه دورو برش ببينمت ، از روي صفحه ي روزگار محوت ميکنم

پوزخندي روي لب هاي سالار ميشينه .

romangram.com | @romangram_com