#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_276
بارون نم نم ميباره و شيشه ي ماشين بخار گرفته
با انگشتم روي شيشه نقاشيه سه آدمکو ميکشم .
من ، رايان و پسرمون .
پسرمون ؟ چرا به دلم افتاده که بچه پسره ؟
اميدوارم که باشه ، يه پسر شبيه به رايان .
آه پرحسرتي ميکشم .
سعي ميکنم به اين فکر نکنم که چي از اين دنيا کم ميشد اگه من و رايان و بچمون يه خانواده ميشديم .
بيست دقيقه بعد بالاخره به ويلا ميرسيم .
از ماشين پياده ميشم .
نگاهم به ماشين رايان ميوفته
شيشه ي ماشين پايينه .
متوجه ي من ميشه اما بي تفاوت با ماشينش از کنارم عبور ميکنه و
جلوي ما پارک ميکنه .
کيفمو برميدارم و منتظر الهه و سحر ميشم .
هر دو باهيجان از طبيعت بکر اونجا صحبت ميکنن .
حوصله ام از دست کاراشون سر ميره .
نگاهمو ازشون ميگيرم و به سمت ساختمون ميرم
اينبار من بي تفاوت از کنار رايان عبور ميکنم .
romangram.com | @romangram_com