#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_275
-توي اين چند روز مدام دستت روي شکمت بود . ميدونم ميخواي از رايان مخفيش کني ، اما اون پدر بچه اته حق داره که بدونه .
تند تند سرمو تکون ميدم دستاشو ميگيرم و ملتمس ميگم :
-تو رو به خدا قسم ميدم سحر ، بهش نگو ! خواهش ميکنم .
+بالاخره که ميفهمه .
-نميفهمه ، از اين جا ميرم . اگه تو بهش بگي بچمو ازم ميگيره . ببين سحر . ببين چقدر تنها موندم ! از وقتي فهميدم اين بچه رو دارم يه روزنه ي اميد تو دلم روشن شده ، اما اگه تو به رايان بگي ، اون به هر طريقي شده بچه رو ازم ميگيره . اون وقته که من دووم نميارم سحر !
با دلسوزي نگاهم ميکنه و ميگه :
-تا خودت نخواي من چيزي به رايان نميگم ، اما ميخوام بهت بگم که تصميمت اشتباست .رايان چنين کاري نميکنه !
لبخند تلخي ميزنم
-منم فکر ميکردم رايان خيلي کارا رو اصلا انجام نميده . ولي ميبيني که کرد .
بدترين بلاهاي ممکنو سرم آورد .
+شايد مجبور بوده . شايد اتفاقي افتاده که ما ازش بيخبريم . وگرنه من ميدونم تو هم ميدوني که رايان اصلا اهل خيانت کردن نبود .
صاف روي صندليم ميشينم و ميگم :
-بيخيال شو سحر ، فقط ازت ميخوام اگه ذره برام ارزش قائلي اين موضوعو همين جا دفن کني و ازش حتي با منم صحبت نکني .
با اعتراض ميگه :
-اما سارا ...
با تحکم وسط حرفش ميپرم و ميگم :
-بس کن سحر ، خواهش ميکنم .
مغموم مثل من سر جاش ميشينه و چيزي نميگه
از پنجره به بيرون خيره شدم .
romangram.com | @romangram_com