#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_274
الهه و سحر رسما خودشونو با خريد خفه ميکنن .
خدا ميدونه سال قبل من از همشون بدتر بودم و همشون از دستم کفري شده بودن .
اما امسال، فقط دعا ميکردم زودتر از اين کشور لعنتي برگرديم تا من يک دل سير با بچه ام خلوت کنم .
بالاخره بعد سه ساعت و نيم همگي راهي ويلا ميشيم .
توي ماشين رديف آخر با الهه و سحر نشسته بوديم .
الهه که سرشو تکيه داده بود به پنجره و غرق آهنگي شده بود که از هندزفري توي گوشش پخش ميشد .
سحر از غفلت الهه استفاده ميکنه ، خم ميشه و کنار گوشم آهسته ميگه:
-ميدونم داري به چي فکر ميکني !
سرمو برميگردونم و نگاهش ميکنم .
لبخندي ميزنه و ميگه :
-اون روز توي بيمارستان شک کردم بهت،
اما توي اين پنج روز شکم به يقين تبديل شد .
متعجب ميگم:
-چه شکي ؟
صداشو آهسته تر ميکنه و ميگه :
-تو از رايان حامله اي .
ترسيده به اطرافم نگاه ميکنم .
وقتي رنگ پريده امو ميبينه ميگه :
romangram.com | @romangram_com