#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_273

قلبم از ترس در حال ايستادنه .

اگه اون چيزي که تو فکرمه الان بگه

داغون ميشم .

ثانيه ها کند ميگذرن.

رنگ پريده نگاهمو ميدوزم به لبهاش و تو همون چند ثانيه چندين بار نظر ميکنم.

بالاخره بعد از چند لحظه که براي من اندازه ي چند سال سپري ميشه صداي متعجبش به گوشم ميرسه:

-نکنه محيا و روهان بالاخره قراره بچه دار بشن ؟

نفس حبس شدم از سينه خارج ميشه .

لبخند لرزوني ميزنم و در حالي که سعي ميکنم صدام نلرزه ميگم :

-اره ...يعني نه ، بالاخره که يک روز بچه دار ميشن من داشتم براي بچه ي اونا نگاه ميکردم .

ابروهاش بالا ميپرن ، با دقت توي صورتم نگاه ميکنه و ميگه :

-حالا چرا رنگت پريده ؟

دستي به صورتم ميکشم

-رنگم ؟ نه اشتباه ميکني .

بازومو از دستش بيرون ميکشم و با هول و ولا ميگم :

-من ديگه برم بچه ها منتظرن .

حرفم که تموم ميشه با حالت دو از رايان فاصله ميگيرم و از فروشگاه خارج ميشم .

با اينکه از دست خودم به خاطر نديد بديد بازيم تا حد مرگ عصبانيم اما بازم خدارو شکر ميکنم که رايان شک نکرد توي شکمم بچه ي اون در حال رشده

تا پايان خريد حتي سرمو بلند نميکنم .

romangram.com | @romangram_com