#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_272
تو جام ميپرم و دستمو روي قلبم ميذارم
برميگردم ، با ديدن رايان رنگم ميپره و لباس ناخوداگاه از دستم م جلوي پاهاي رايان ميوفته .
نگاه عميقي به چشم هاي وحشت زده ام ميندازه .
خم ميشه و لباسو از جلوي پاش برميداره.
دست هاي لرزونمو پيش ميبرم و لباسو از دستش چنگ ميزنم و سرجاش ميزارم .
از کنارش رد ميشم که بازومو ميگيره .
از ترس چشم هامو ميبندم .
مردد سرمو برميگردونم .
نگاهي که انگار ميخواد تا عمق ذهنمو بخونه بهم ميندازه و ميگه :
-دليل اينکه اونطوري با شوق و ذوق لباس بچه ها رو برانداز ميکردي چيه ؟
خشک شده نگاهش ميکنم .
لب هاي خشک شدمو با زبون تر ميکنم و لرزون ميگم :
-من ؟ نه ! اشتباه ميکني !چه دليلي داره من بخوام با ذوق و شوق نگاه کنم .
من فقط چون خوشگل بود همينطوري داشتم نگاه ميکردم .
نگاهش رنگ شک به خودش ميگيره .
موشکوفانه نگاهم ميکنه و
انگار که چيزي فهميده باشه نگاهش رنگ ناباوري و تعجب ميگيره
به سمتم مياد و روبروم مي ايسته .
romangram.com | @romangram_com