#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_271
.
چهار روز به همين ترتيب ميگذره .
باز انگار روزها دوباره از اول پلي ميشه .
همه چي دقيقا همونطوره روز پنجم از سفرمون رايان اعلام ميکنه فردا برميگرديم .
صداي اعتراض همه ي بچه ها بلند ميشه اين وسط فقط منم که لبخندي از سر خوشحالي رو لب هام نقش ميبنده و در همون لحظه نگاه رايان بعد چهار روز بهم دوخته ميشه .
با ديدن لبخندم اخم وحشتناکي ميکنه و صورتشو برميگردونه .
به پيشنهاد يکي از بچه ها قرار شد شب رو توي ويلاي اجاره اي تويه يکي از مناطق بکر ازمير بگذرونيم و فرداش ساعت چهار از همونجا راهيه فرودگاه بشيم و با پرواز ساعت شش برگرديم ايران
همگي چمدونامونو بستيم وقبل از رفتن به ويلا راهيه بازار شديم .
الهه و سحر و بقيه ي بچه ها هر کدوم با هيجان از اين مغازه ، به اون مغازه ميرفتن .
اين وسط فقط و من و رايان بوديم که بي تفاوت به اطراف نگاه ميکرديم و دور از جمعيت براي خودمون قدم ميزديم .
گذرا به مغازه نگاه ميکنم که چشمم به کفش هاي کوچولوي بچگانه اي ميوفته که تويه مغازه ي بزرگ ، پشت ويترين بدجور چشمک ميزنه .
چشم هام برق ميزنه ، ميخوام قدمي به سمت مغازه بردارم که ياد موقعيتم ميوفتم .
نگاهي به اطراف ميندازم ، هيچکس حواسش به من نيست ، رايان هم دور از جمعيت با تلفن صحبت ميکنه .
پا تند ميکنم و به سمت مغازه ميرم .
وارد مغازه که ميشم اون کفش هاي کوچولو رو از ياد ميبرم .
فروشگاه بزرگ از لباس و کفش هاي کوچولو موچولو پر شده .
دلم ضعف ميره . با هيجان به سمت لباسها ميرم و براندازشون ميکنم .
لباس صورتي دخترونه رنگي رو برميدارم و زير و روش ميکنم که صداي از پشت سرم بلند ميشه :
-فکر نميکني يه کم براي سايزت کوچيک باشه؟
romangram.com | @romangram_com