#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_270
آهي ميکشم و همراه بچه ها سوار ماشين بزرگ ميشيم .
طولي نميکشه که به شرکت ميرسيم .
شرکتي که طراحي اش دقيقا مثل شرکت ايرانه با اين تفاوت که اينجا همه ي کلمات به جاي ايراني ترکي نوشته شده و روي ديوار ها به جاي عکس رايان عکس مدل هاي مختلفي هست که اصلا با مذاق من جور در نمياد
تمام طول روز توي شرکت سپري ميشه.
يه روز سخت و کسل کننده .
کسل کننده براي اينکه من حتي تحمل شنيدن يه کلمه حرف هم نداشتم چه برسه به اين همهمه که بدجور داره اذيتم ميکنه .
سخت هم براي اين که، رايان حتي نيم نگاهي هم به من ننداخت و انگاري که اصلا منو نميبينه رفتار ميکرد .
تا ساعت هشت شب بي وقفه توي شرکت کار ميکنيم و کار ياد ميگيريم و ميچرخيم .
ساعت هشت بالاخره زنگ آزاد باش توسط رايان به صدا در مياد و همگي اجازه ي مرخص شدن پيدا ميکنن
دوباره سوار همون ماشين ميشيم و به هتل برميگرديم و به اين ترتيب اين ميشه اولين روز سفرمون به ترکيه
و شهر زيباي ازمير
.
.
.
.
.
.
.
romangram.com | @romangram_com