#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_262


روبرو مي ايسته

باز هم همون نگاهاي معروفش رو حواله ي چشم هاي عاشقم ميکنه .

همون نگاه هايي که روز هاي اول نميتونستم جلوش تاب بيارم .

حتي الان هم نميتونم .

چشم هامو ميدزدم و به زمين ميدوزم .

قدم کوتاهي به سمتم برميداره،دستشو به آرومي زير چونم ميذاره .

سرمو بلند ميکنم و دوباره توي سياهي چشم هاش خودمو گم ميکنم .

کلافه ميشه ، اينو از اخم هايي که به يک باره در هم ميره ميفهمم .

لبهاش تکون ميخورن و صداي مردونش به گوشم ميرسه :

-ميخوام ، ميخوام راجع به اون شب باهات حرف بزنم .

حواس پرت ميگم :

-کدوم شب ؟

حرف که از دهنم خارج ميشه ، نگاه خاصش سر ميخوره پايين تر .

تازه ميفهمم منظورش چي بود .

خون به صورتم ميدوهه .

دستش از زير چونم برداشته ميشه .

ازم فاصله ميگيره و روي تخت ميشينه .

آرنج هر دو دستش رو تکيه ميده به زانوهاش و دست هاش رو در هم گره ميزنه .


romangram.com | @romangram_com