#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_260


از جا بلند ميشم دست و صورتمو ميشورم ،

وقت صبحانه خوردن ندارم پس يک راست سر چمدونم ميرم تا لباس هامو عوض کنم .

بلوز سفيدمو که مدل مردونه دوخته شده برميدارم ، شلوار جيگري رنگم رو از چمدون بيرون ميکشم و ميپشومشون .

دوباره دست ميکنم توي چمدون و پاپيون جيگري ست شلوارم رو برميدارم و دور يقه ي بلوزم ميبندمش .

موهامو گوجه اي ميبندمو کلاه اسپرت بافتني ام رو ، روي سرم ميذارم . شالگردنم رو دور گردنم به حالت شل ميپيچم و

پالتو امو ميپوشم و منتظر به الهه و سحر که مشغول آرايش کردنن خيره ميشم ، هيچ کدومشون از رو نميرن و به کارشون ادامه ميدن .

کلافه پوفي ميکشم و گوشيمو توي جيبم ميذارم و بدون حرف از اتاق خارج ميشم .

به محض خارج شدنم ،در اتاق روبرويي باز ميشه و رايان از اتاق بيرون مياد .

با ديدنش دلم براش ضعف ميره ، چشم هام غرق محبت ميشه ، دلم ميخواد خودمو براش لوس کنم و از بچه امون براش بگم .

دلم ميخواد نازمو بخره و با محبت دست به شکمم بکشه و بگه چقدر منتظر به دنيا اومدن بچه امونه .

اي کاش ميتونستم از سر و کولش بالا بپرم و با ذوق باهم بريم خريد و کلي لباس هاي کوچولو براي بچمون بخريم .

انقدر غرق فانتزي هاي دست نيافتنيم شده بودم که حواسم نبود با چه عشقي دارم به پدر بچه ام نگاه ميکنم .

به خودم ميام، چشم هاي رايان با بي قراري بهم دوخته شده .

خبري از اون غرور و اخم ديشبش نيست .

انگار نگاه پر از عشق من روش اثر گذاشته که اينطوري بي قرار شده .

چشم هامو ازش ميزدم ،سرمو پايين ميندازم و ميخوام برم طبقه ي پايين که صداش مانعم ميشه :-سارا ؟

چشم هامو از سر غصه روي هم ميذارم .

توي دلم که ميتونم در جوابش بگم جان سارا ؟


romangram.com | @romangram_com