#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_259

با تکون هاي دست سحر به خودم ميام و از ماشين پياده ميشم .

سالار پول تاکسي رو حساب ميکنه .

سحر دستمو ميگيره ،نگران حالمه اما نميدونه من الان از هر زمان ديگه اي بهترم .

با هم وارد هتل ميشيم و به طبقه ي بالا ميريم

اتاق ها بين بچه ها تقسيم شده .

گويا به اجبار الهه قرار شده بود که منو سحر و الهه تويه يک اتاق بمونيم .

سالار و امير شايان هم توي يک اتاق ميموندن و بقيه بچه ها هم اتاق ها رو بين خودشون تقسيم کرده بودن .

اين وسط،فقط رايان بود که

هم اتاقيش سکوت بود و سکوت .

و من چقدر از اين بابت بهش حسودي کردم .

با اين که سحر و الهه رو مثل خواهرام دوست داشتم ، اما تنهايي رو ترجيح ميدادم .

وارد اتاق ميشيم ، الهه غرق خواب بود .

فقط دو ساعت زمان خوابيدن داشتيم .

پس بدون حرف هر کدوم به تختي پناه آورديم و من بعد مدت ها در حالي که دستم روي شکمم بود با لبخند به خواب رفتم

*

با چشم هاي خمارشده از خواب ،به سختي از جا بلند ميشم .

وضعيت سحر هم ،مشابه منه .

اين وسط فقط الهه است که با انرژي به اين طرف و اون طرف ميره .

دستي به چشم هام ميکشم تا هاله اي که جلوي چشمهامه از بين بره .

romangram.com | @romangram_com