#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_258
-ميخواستي چي بگه ؟گفت افت فشار کردي و کم خوني داري .از اين اين حرف هايي که همه ي دکترا ميگن .
يه نگاهي بهم ميندازه به معني همون خر خودتي
اما باشعور تر از اونيه که سوال پيچم کنه!
مغموم ميگم :
-پس کي مرخص ميشم ؟
سالار :الان دکترت مياد سرمتو ميکشه بعدش ميتونيم بريم !
سري تکون ميدم ، همونطوري که گفت دکتر ده دقيقه بعد مياد و سرمو ميکشه و اجازه ترخيص ميده.
از بيمارستان خارج ميشيم .
هوا گرگ و ميشه و چيزي تا صبح نمونده .
دوست داشتم قبل از اينکه رايان متوجه ي نبودنمون بشه برگرديم .
سالار تاکسي دربستي ميگيره و سوار ميشيم .
دستي به شکمم ميکشم ،خبري از استرس و غم نيست !
فقط آرامشه ،
تصور اينکه الان بچه ي رايانو توي شکمم دارم منو به وجد مياره .
ديگه الان فقط به عشق بچه ام ميتونم سختي ها رو تحمل کنم .
ميتونم سدي بشم در برابر موج هاي غمي که هر لحظه به سمتم ميان .
من الان باوجود بچه ام قوي ترم !
انقدر به بچه ام فکر ميکنم که متوجه ي رسيدنمون نميشم .
romangram.com | @romangram_com