#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_252


بازومو از دستش بيرون ميکشم ، اخمي ميکنم و ميخوام ادامه ي پله ها رو برم که جلوم مي ايسته .

چشم هامو چند لحظه ميبندم .

خدايا بهم قدرت بده .

تنها خواسته اي که اين روزا ازت دارم همينه

چشم هامو باز ميکنم و منتظر به رايان خيره ميشه .

با جديت ميگه :

-چت شده ؟

گلوم ميسوزه ، از حجم عظيم بغضي که راهشو سد کرده

چت شده ؟ لحنشو دوست نداشتم ،آزارم ميداد .

مگه من چيکار کرده بودم ؟به چه جرمي جلوي قاضي بي رحمم اينطوري محکوم شدم ؟

لب هاي خشک شدمو با زبون تر ميکنم و به آرومي ميگم :

-خوبم .

همين . همينو ميگم و ميخوام از کنارش رد بشم که باز جلومو ميگيره .

خدايا چرا حس ميکنم زمين و سقف در حال چرخشه ؟

چرا انقدر سست و بي حالم که حتي ناي حرف زدن هم ندارم ؟

من چم شده خدايا !!

با همون اخمش ميگه :

-ميريم دکتر !


romangram.com | @romangram_com