#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_251

الهه مثل هميشه دهن لقي ميکنه و ميگه :

-چقدر لفتش ميدين ؟ حالا سارا خوب نيست ، الاناست که پس بيوفته .

نگاه مغرور رايان رنگ نگراني به خودش ميگيره و بهم دوخته ميشه .

با صداي آرومي ميگم :

-من خوبم ،هر چه سريع تر بريم تو اتاقامون بهترم ميشم .

رايان با شنيدن حرفم باز هم دست از خيره نگاه کردناش برنميداره .

صورتمو بر ميگردونم تا به خودش بياد .

اخمي ميکنه و با جديت رو به بچه ها ميگه :

-همه توي طبقه ي اول مستقر ميشيم

هشت تا اتاق گرفتم بين خودتون تقسيم کنيد . امشبو استراحت کنيد فردا ساعت نه همگي ميريم شرکت .

بچه ها هر کدوم چيزي ميگن و به سمت آسانسور ميرن .

دو تا آسانسور کنار همه .

يکي از آسانسورا درش بازه و نصف بچه ها سوار ميشن .

ما بقي مي ايستن تا آسانسور دوباره

برسه پايين .

تحمل ايستادن ندارم پس پله ها در پيش ميگيرم .

دستمو به ديوار ميگيرم و به سختي از پله ها بالا ميرم

توي پاگرد ، نرسيده به طبقه ي اول بازوم توسط شخصي کشيده ميشه

برميگردم ، رايان رو روبروي خودم ميبينم که با اخم هاي در هم موشکوفانه براندازم ميکنه .

romangram.com | @romangram_com