#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_250


کيفمو از روي صندلي برميدارم و همراه بقيه هواپيما رو ترک ميکنم .

درست مثل پارسال همون پسرک جوون با موهاي بور و چشم هاي رنگي به دنبالمون مياد و ميبرتمون به هتلي که پارسال توش اقامت داشتيم .

با بچه ها ايستاده بوديم و منتظر بوديم تا رايان و همون پسرک مو بور کليد اتاقامونو بيارن

.پوريا که به خاطر مشکل خانوادگي يک ماه بود که سر کار نميومد .

سر جمع شايد پونزده نفر ميشديم .

که نياز به هفت تا اتاق داشتيم .

نگاهم با حسرت به رايان دوخته شده بود که با چه جذبه اي داشت با صاحب هتل حرف ميزد .

انقدر بهش خيره ميشم که نميدونم چطوري سرم گيج ميره

به بازوي الهه چنگ ميزنم تا مانع افتادنم بشم .

با نگراني برميگرده سمتم و ميگه :

-خوبي ؟ چرا رنگت پريده ؟

دستمو بالا ميبرم و ميگم :

-خوبم الهه ،شلوغش نکن .

با اعتراض ميگه :

-اما رنگت شده مثل گچ ديوار .

بازوشو ول ميکنم و ميگم :

-چيزي نيست به خاطر پرواز اين مدلي شدم يه کم بخوابم خوب ميشم .

حرفم که تموم ميشه رايان به سمتمون مياد .


romangram.com | @romangram_com