#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_253

با صداي تحليل رفته اي ميگم :

-گفتم که خوبم .

+اما رنگ و روي پريدت اينو نشون نميده .

دستامو ميذارم روي سرم و ميگم :

-ولم کن ،به خاطر خدا .ميگم خوبم .لازم نيست تو يکي به فکر من باشي همين که از من ازم دور باشي کافيه . تا حد ممکن سمت من نيا . اونوقت بهترم ميشم .

خيلي بهش بر ميخوره ، فک قفل شدش و تکوني ميده و با عصبانيت از پله ها بالا ميره

به محض اينکه از ديدم محو ميشه .

همون يه ذره نيرويي که داشتم هم تحليل ميره .

چشم هام تار ميشن ، مرزي تا سقوط کردن ندارم .

ميخوام دستمو به جايي بند کنم اما هيچ جا نيست و علارقم تمامي تلاشم روي زمين ميوفتم و توي دنيايي از تاريکي فرو ميرم

*

*من آرامم!

فقط كمى بى حوصله ام...

آسمان روى سرم سنگينى ميكند...

تمام خنده هايم را نذر كرده ام كه گريه ام نگيرد...

هر چه خودم را به كوچه بيخيالى ميزنم باز سر از دلتنگى در مياورم...

من خوبم؛

اما تو باور نكن!*

لاي پلک هامو به سختي باز ميکنم .نور چراغ بالاي سرم چشمامو ميزنه

romangram.com | @romangram_com